حكيم زجاجى

452

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

ز اول سمن « 1 » بوى بگرفت مى * بخورد و به من داد آن نيك‌پى كنيزان ستادند بر هر كنار * به كف بربط و چنگ هريك قطار 145 چو شد كلهء من از آن باده گرم * به كلى سرم گشت خالى ز شرم كشيدم بدان زلف پرتاب دست * كه بودم من از بادهء عشق مست بشد چين ز زلفين سرو بلند * بياورد در هر دو ابرو « 2 » فكند مرا گفت ديوانه گشتى و مست * به كالاى مردم كنى تيزدست خداوند من شاه چين است و بس * به من چون رسد از جهان دست كس 150 بگفت اين و چون باد برپاى خاست « 3 » * روان گشت از آن جاى چون سرو راست برفتند و رفتند با او همه * صنم سرشبان بود و ايشان رمه بماندم من خسته مسكين به جاى * از آن لعبتان ماند خلوت سراى مرا در دل آمد همان‌جا هراس * سراسيمه گشتم چو گاو خراس بشستم دل از جان شيرين به جاى * چو ديدم بدان‌گونه خالى سراى 155 شد از بيم جان چشم من سيل‌بار * سراسيمه از گردش روزگار به دل گفتم آوخ كه بدكار بود * برآرند اين‌جا ز من گرد « 4 » و دود كه خواهد رسيدن « 5 » به فرياد من * نيارد به گيتى كسى ياد من بمانند آن طفلكانم يتيم * شود بيوه‌زن ، من بميرم ز بيم هرآن‌كس كه چون من شود خويش‌كام * درافتد سرانجام چون من « 6 » به دام 160 به خود بر ز دل نوحه كردم به درد * گل سرخ من گشت منشور « 7 » زرد به گريه بدم كآمد آن طرفه‌يار * به دست اندرون دلبرى چون نگار مرا گفت بنگر بدين ماه‌روى * كه از گل دو رخ دارد از مشك موى رخش ديدى اكنون هنرهاش بين * رخ چون مه و سرو بالاش بين چو ديدم ورا شد فراموش غم * به كام اندرم شد روان نوش هم 165 به فرمان آن ماه با عقل و راى * نشست آن دگر نازديده ز پاى به من گفت اين را فروشم به تو * زنم بانگ و اندر خروشم به تو

--> ( 1 ) به من ( 2 ) ابروت ( 3 ) خواست ( 4 ) پره ( 5 ) رسيدند ( 6 ) من چون ( 7 ) مصنور